تجربه تبلیغی – سال سوم هفته 10

Religious Outreach Experiences - Volume 03 Issue 10
به روزرسانی آوریل 3, 2026توسط تجربه تبلیغی دسته بندی هابدون ديدگاه on تجربه تبلیغی – سال سوم هفته 100 دقیقه خواندنمشاهده : 61

سیلیِ تلخ و آغوشِ مسجد

ده یازده ساله بودم؛ روزگاری که آدم در مرزی میانِ کودکی و بزرگی ایستاده است. دلم می‌خواست هنوز در دنیای بازی‌ها بمانم، امّا از طرفی ولع داشتم که بزرگ‌ترها مرا جدّی بگیرند. آن زمان، مسجد برای من فقط یک ساختمان با گلدسته‌های بلند نبود، پناهگاهی بود که از کودکی با عطر گلاب و صدای تکبیرش خو گرفته بودم. نمازهای واجب را می‌خواندم، امّا دنیای «مستحبات» برایم مثل یک سرزمین کشف‌نشده بود که بزرگ‌ترها با احتیاط مراقب بودند زودتر از موعد واردش نشوم؛ شاید می‌ترسیدند خسته شوم و از اصلِ کار باز بمانم.

مرگ پدر، مرا زودتر از تقویم پرتاب کرد به دنیای آدم‌بزرگ‌ها. برادرم که حالا جای خالی پدر را پر کرده بود، روزی کتاب «توضیح‌المسائل» را دستم داد و با لحنی جدّی گفت: «دیگر بزرگ شده‌ای؛ باید وظایفت را دقیق بدانی.» این جمله در دلم غوغا کرد. انگار مدالی به سینه‌ام چسبانده باشند. منی که عاشق کتاب داستان بودم، حالا با اشتیاق لابلای صفحات قطور رساله می‌گشتم تا بفهمم «مرد بودن» در پیشگاه خدا چه آدابی دارد.

به بخش «نوافل» که رسیدم، چشم‌هایم برق زد. تصمیم گرفتم با صمیمی‌ترین دوستم که او هم مثل من طعم یتیمی را چشیده بود، مثل مردانِ صف اول مسجد، قبل از نماز جماعت نافله بخوانیم. امّا یک مشکل بزرگ داشتیم: وقت کم بود و رکعت‌ها زیاد! تدبیر کودکانه‌ی ما این شد که سرعت را بالا ببریم. آن‌قدر تند می‌خواندیم که گویی در پیست مسابقه هستیم، نه در محراب عبادت.

یک روز، در اوج همین نمازهای سرعتی، ناگهان دنیا روی سرم چرخید. یکی از پیرمردهای صف اول که همیشه با نگاهی غضب‌آلود ما بچه‌ها را به انتهای مسجد حواله می‌داد، طاقتش تمام شد. جلو آمد و ضربه محکمی به پشت دوستم زد. فریادش در شبستان پیچید: «خجالت نمی‌کشید؟ نماز را مسخره کرده‌اید؟ کجایند پدرانتان که یادتان بدهند چطور رفتار کنید؟»

جمله آخرش مثل نمک روی زخم بود. بغض راه گلویم را بست. با صدایی که می‌لرزید گفتم: «بابای من توی بهشته…» آن لحظه، سنگینیِ یتیمی را بیش از هر زمان دیگری حس کردم. پیرمرد با شنیدن این حرف خشکش زد و عقب نشست، امّا تیر از کمان رها شده بود.

روحانی مسجد که شاهد ماجرا بود، با همان لبخند همیشگی‌اش جلو آمد. ما را زیر پر و بال خود گرفت، آراممان کرد و بعد با چهره‌ای جدّی به سراغ آن مرد رفت. دقایقی طولانی با او حرف زد؛ از دور می‌دیدم که دارد از حریمِ کوچکِ ما دفاع می‌کند. امّا اثر آن برخورد تند، عمیق‌تر از این حرف‌ها بود. دوستم ماه‌ها به مسجد نیامد. می‌گفت: «مسجد جای ما نیست.»

خالی ماندن جای او در صف نماز، قلبم را می‌فشرد. می‌ترسیدم آن شوق پاکِ کودکانه‌مان برای همیشه زیر ضربِ آن تندیِ بی‌جا دفن شده باشد. سرانجام با وساطت برادرم و صحبت با خانواده‌اش، او دوباره به مسجد برگشت، امّا آن خاطره برای همیشه در ذهن من حک شد تا بدانم مسیر دین‌داری چقدر ظریف است.

سه آموزه از این تجربه تبلیغی:

  1. اهمیت تکریم شخصیت (نیاز به دیده شدن): کودکان و نوجوانان تشنه‌ی «جدّی گرفته شدن» و کسب هویّت هستند. جمله‌ی «تو دیگر بزرگ شده‌ای» می‌تواند انگیزه‌ای قوی برای تقیّد به مناسک دینی ایجاد کند، به شرط آنکه با هدایت صحیح همراه باشد.
  2. خطرِ برخوردِ سخت‌گیرانه در اماکن مذهبی: تندی و بداخلاقی با کودکان در مسجد، نه تنها آن‌ها را از عبادت دور می‌کند، بلکه تصویری ناامن و خشن از دین در ذهنشان می‌سازد که ممکن است تا بزرگسالی بازسازی نشود.
  3. نقش محوری روحانیّت در داوری و جذب: در تعارضات میان نسل‌ها (پیرمردان متوّلی و نوجوانان پرشور)، حضور میانجی‌گرانه‌ی روحانی مسجد به عنوان یک حامی مهربان، می‌تواند از ریزشِ نیروهای جوان جلوگیری کرده و احساس تعلق آن‌ها به فضای معنوی را بازگرداند.
به اشتراک بگذارید.

اخبار از طریق ایمیل

عضویت در خبرنامه

ثبت ديدگاه