موضوع هفته – سال سوم هفته 32
صلح امام حسن مجتبی(علیه السلام) و فقه مسئولیت امّت
سید هاشم موسوی
قسمت دوم: پس از نقض پیمان،امّت چه وظیفهای داشت؟
مقدمه: بازگرداندن مردم به متن حادثه
در شماره نخست روشن شد که صلح امام حسن مجتبی(علیه السلام) نه برآمده از ضعف، ترس یا خوشبینی به معاویه، بلکه نتیجه تشخیص واقعبینانه امام نسبت به دشمن و جامعه خویش بود. سپاه عراق از درون سست شده بود، بخشی از سران قبایل با تطمیع معاویه فاصله گرفته بودند و ادامه جنگ، بیش از امید پیروزی، خطر نابودی نیروهای وفادار و شهادت امام به دست همان جامعه متزلزل را در پی داشت.
امّا صلح پایان مسئولیتها نبود؛ تنها شکل مبارزه را تغییر داد. از این پس معاویه در برابرامّت تعهداتی روشن داشت و رفتار او باید با مفاد پیمان، کتاب خدا، سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و حقوق عمومی مسلمانان سنجیده میشد.
پرسش اصلی این است: پس از نقض پیمان، آیا تنها امام حسن(علیه السلام) مسئول اقدام بود، یاامّت نیز در برابر پیمانشکنی، ظلم، تحریف دین و تغییر ماهیّت حکومت وظیفه داشت؟
پاسخ قرآن و سنّت روشن است: امام تنها مکلّف جامعه نیست.امّت نیز به اندازه علم، قدرت، نفوذ و امکانات خود در حمایت از حق و جلوگیری از استقرار باطل مسئول است.
نقض عهد؛ مسئلهای شخصی میان امام و معاویه یا تعرّض به حقوق امّت؟
پیمان صلح، قراردادی شخصی میان امام و معاویه نبود؛ موضوع آن حکومت، امنیت مردم، جان شیعیان، آینده خلافت و جلوگیری از خونریزی مسلمانان بود. بنابراین نقض پیمان، تنها تعرّض به حق امام نبود، بلکه پایمال کردن حقوق عمومی امّت به شمار میرفت.
قرآن کریم در باره وفای به عهد می فرماید:
«وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئُولًا»
«به عهد وفا کنید که از عهد بازخواست خواهد شد». (اسراء: ۳۴)
بدین ترتیب قرآن وفای به عهد را مسئولیتی دینی میداند؛ ازاینرو مردمی که از آثار پیمان بهرهمند میشوند و توان دفاع از آن را دارند، نمیتوانند در برابر تبدیل نقض پیمان به یک رویه دائمی بیتفاوت بمانند.
حکم قرآن در برابر احتمال خیانت و نقض آشکار پیمان چیست؟
قرآن کریم از یک سو مسلمانان را به وفای به عهد فرمان میدهد و از سوی دیگر، آنان را از خوشبینی نسبت به پیمانشکنان برحذر میدارد. این دو دسته آیات، سیاستی متعادل و واقعبینانه را پدید میآورند: نه خیانت پیشدستانه مجاز است و نه سادهلوحی و انفعال در برابر خیانت دشمن.
در آیه 57 سوره انفال میفرماید:
«وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيَانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَى سَوَاءٍ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْخَائِنِينَ»
«و اگر خوف آن داشتی که گروهی در پیمان خیانت کنند، تو نیز عهدشان را به سوی آنان بینداز [و به آنان اعلام کن که همانند خودشان عمل خواهی کرد]. خداوند خائنان را دوست ندارد».
و در سوره توبه در باره نقض آشکار عهد نیز چنین میفرماید:
«وَإِنْ نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ»
« و اگر سوگندهای خود را پس از پیمانشان شکستند و در دین شما طعنه زدند، با پیشوایان کفر مقابله کنید؛ زیرا آنان پایبند هیچ سوگند و پیمانی نیستند، باشد که بازایستند». (توبه: ۱۲)
بر اساس این آیات، جامعه اسلامی نه مجاز است در برابر پیمانشکن خود به خیانت متقابل رو آورد و نه حق دارد خیانت آشکار را نادیده بگیرد. نوع مقابله به شرایط، توان، مصالح و نظر رهبری مشروع وابسته است؛ امّا اصل بیتفاوت نبودن در برابر نقض عهد و طعن در دین، قابل انکار نیست.
امام حسن(علیه السلام) از خیانت و اقدام نابهنگام پرهیز کرد، امّا بخش بزرگی ازامّت گرفتار تفریط شد و وظایف اجتماعی خود را در برابر نقض پیمان انجام نداد.
آیا نقض عهد معاویه به خودی خود پیمان را پایان میداد؟
در اینجا باید میان چند مسئله تفکیک کرد:
نخست، از بین رفتن اعتبار اخلاقی و سیاسی معاویه؛
دوم، حق مقابله با تخلّفات او؛
سوم، امکان و مصلحت آغاز جنگی تازه.
هر نقض عهدی، مشروعیت اخلاقی پیمانشکن را تضعیف میکند و برای طرف مقابل حق اعتراض و مقابله متناسب ایجاد مینماید؛ امّا این بدان معنا نیست که امام بدون توجه به توان جامعه، نتیجه جنگ و مصالح مسلمانان، موظف باشد فوراً به نبرد نظامی بازگردد.
در فقه سیاسی، میان «ثبوت تکلیف» و «امکان اجرای یک شکل خاص از تکلیف» تفاوت وجود دارد. ممکن است مقابله با منکر واجب باشد، امّا شکل مقابله با توجه به قدرت، احتمال تأثیر و پیامدها متفاوت گردد. گاه وظیفه، جنگ است؛ گاه اعتراض علنی؛ گاه افشاگری؛ گاه حمایت از مظلومان؛ گاه خودداری از همکاری با حکومت؛ و گاه حفظ نیروها برای مرحلهای مناسبتر.
امام حسن(علیه السلام) پس از صلح، در برابر انحراف معاویه سکوت تأییدآمیز نکرد. آن حضرت در مناظرات و سخنان خود، مشروعیّت اخلاقی بنیامیّه را به چالش میکشید و از حق اهلبیت(علیهم السلام) دفاع میکرد. آنچه انجام نداد، آغاز جنگی تازه با جامعهای بود که پیش از آن نیز ثابت کرده بود آمادگی نصرت پایدار امام را ندارد.
در حقیقت، نقض عهد معاویه میتوانست برای امّت منشأ تکلیف تازه باشد؛ امّا امّت نمیتوانست همه مسئولیت خود را به امام منتقل کند و سپس از او بخواهد با همان مردمی که در مرحله پیشین او را تنها گذاشته بودند، جنگ تازهای آغاز کند.
رهبر الهی موظف نیست به جای مردم ایمان بیاورد، به جای آنان وفاداری نشان دهد و بدون فراهم بودن حداقل شرایط اجتماعی، هزینه همه کوتاهیهای آنان را نیز شخصاً بر عهده گیرد.
نخستین مسئولیت امّت: شناخت نقض عهد و فریب نخوردن از تبلیغات
نخستین وظیفه مردم پس از نقض پیمان، شناخت درست واقعیت بود؛ زیرا هیچ اقدام اجتماعی بدون بصیرت شکل نمیگیرد. حکومت اموی میکوشید تخلفات خود را با واژههایی مانند حفظ امنیت، جلوگیری از فتنه و پاسداری از وحدت توجیه کند.
ازاینرو، قرآن مسلمانان را از پذیرش خبر بدون تحقیق برحذر میدارد:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ»
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، اگر فاسقی خبری برای شما آورد، تحقیق کنید، مبادا از روی ناآگاهی به گروهی آسیب برسانید و سپس از کرده خود پشیمان شوید». (حجرات: ۶)
وظیفه امّت این بود که رفتار معاویه را نه با تبلیغات رسمی، بلکه با مفاد پیمان و معیارهای قرآن و سنّت بسنجد؛ تعقیب شیعیان، بیعتگیری برای یزید و قتل معترضان، هر یک نشانهای روشن از نقض پیمان و تغییر ماهیّت حکومت بود.
بنابراین، نخستین شکست امّت پیش از میدان عمل، در میدان فهم و تبیین رخ داد؛ مردمی که زبان حکومت را به جای معیارهای دین پذیرفتند، بهتدریج قدرت تشخیص نقض عهد را از دست دادند.
دومین مسئولیت: عدم همکاری با گناه و تجاوز
پس از شناخت انحراف، مرحله دوم خودداری از همکاری با آن است. قرآن کریم میفرماید:
«وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى وَلَا تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ»
«در نیکی و تقوا با یکدیگر همکاری کنید و در گناه و تجاوز به یکدیگر یاری نرسانید». (مائده: ۲)
این آیه مسئولیت اجتماعی را از ارتکاب مستقیم ظلم فراتر میبرد؛ گزارش دروغ، شهادت ناحق، توجیه دینی، حمایت مالی یا پذیرش مسئولیتی که در خدمت ظلم است، همگی میتوانند مصداق یاری رساندن به گناه و تجاوز باشند.
حکومت معاویه بدون شبکهای از والیان، قاضیان، خطیبان، شاعران، رؤسای قبایل و نیروهای نظامی نمیتوانست سیاستهای خود را اجرا کند؛ از اینرو فقه مسئولیت امّت میپرسد چه کسانی چرخه ظلم را ممکن ساختند.
حداقل وظیفه جامعه این بود که در سرکوب و تحریف مشارکت نکند: دروغ حکومت را تکرار ننماید، علیه بیگناهان شهادت ندهد، و برای سیاستهای معاویه مشروعیّت دینی نسازد.
سومین مسئولیت: نداشتن گرایش و اتکا به ظالمان
قرآن حکیم هشدار میدهد:
«وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ»
« به کسانی که ستم کردهاند متمایل و متکی نشوید که آتش شما را فرا خواهد گرفت». (هود: ۱۱۳)
«رکون» تنها پیوستن رسمی به ظالم نیست؛ بلکه اعتماد، تمایل و تکیه عملی به او را نیز دربرمیگیرد. بسیاری ممکن است ظلم را نپسندند، امّا برای حفظ موقعیت، امنیت یا منفعت خود به نظام ظالمانه تکیه کنند.
بخشی از دوام حکومت معاویه نتیجه همین رکون اجتماعی بود؛ خواصی که انحراف را میدیدند، امّا با شعارهایی چون حفظ آرامش و پرهیز از فتنه، به پایداری وضع موجود کمک میکردند.
چهارمین مسئولیت: امر به معروف و نهی از منکر
یکی از مهمترین مبانی فقه مسئولیت امّت، اصل امر به معروف و نهی از منکر است. قرآن کریم میفرماید:
«وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»
« باید از میان شما گروهی باشند که به خیر دعوت کنند، به معروف فرمان دهند و از منکر بازدارند؛ آنان رستگاراناند». (آلعمران: ۱۰۴)
و نیز درباره مؤمنان میفرماید:
«وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»
« مردان و زنان مؤمن، اولیای یکدیگرند؛ به معروف فرمان میدهند و از منکر بازمیدارند». (توبه: ۷۱)
این آیات نشان میدهد که امر به معروف و نهی از منکر وظیفهای عمومی است، هرچند مراتب و شیوههای آن به علم، توان، احتمال تأثیر و پرهیز از مفسده مهمتر وابسته است.
پس از نقض پیمان، مصادیق منکر روشن بود: تعقیب شیعیان، تخریب جایگاه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، سوءاستفاده از بیتالمال، خریدن سران قبایل و زمینهسازی برای ولایتعهدی یزید.
امّت وظیفه داشت این امور را منکر بداند و اجازه ندهد تکرار و تبلیغات، آنها را به امری عادی تبدیل کند.
پنجمین مسئولیت: دفاع از مظلوم
مقابله با حکومت منحرف تنها به دفاع از یک نظریه سیاسی محدود نبود. انسانهایی واقعی تحت فشار، زندان، تبعید و قتل قرار میگرفتند. قرآن مؤمنان را به قیام برای عدالت فرا میخواند:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ»
« ای کسانی که ایمان آوردهاید، پیوسته به عدالت قیام کنید و برای خدا گواهی دهید، هرچند به زیان خود یا پدر و مادر و خویشاوندانتان باشد». (نساء: ۱۳۵)
قیام به قسط تنها وظیفه حاکم نیست؛ خطاب آیه به همه مؤمنان است. جامعه باید در حد توان از مظلوم حمایت کند، حقیقت را بگوید و نگذارد قربانیان حکومت در تبلیغات رسمی مجرم معرفی شوند.
در ماجرای حجر بن عدی، حتی اگر همه مردم توان جلوگیری مستقیم نداشتند، عالمان، قبایل و مردم میتوانستند حقیقت را شهادت دهند، از تسلیم مؤمنان به دستگاه سرکوب خودداری کنند و خانواده قربانیان را تنها نگذارند.
ششمین مسئولیت: نصرت امام حق
در اندیشه شیعی، شناخت امام بدون یاری او کامل نمیشود. ولایت تنها محبّت قلبی یا اعتقاد نظری نیست؛ در شرایط نیاز، به نصرت، اطاعت و تحمّل هزینه نیز میانجامد.
پس از صلح، نصرت امام میتوانست در حفظ ارتباط فکری و معنوی با او، انتقال مواضعش، حمایت از پیروان تحت فشار، نپذیرفتن تبلیغات اموی و خودداری از همکاری با سیاستهای ضد علوی جلوه کند.
انتظار اینکه امام به تنهایی در برابر حکومت گسترده معاویه بایستد، در حالی که مردم هزینهای نپردازند، با منطق امامت سازگار نیست؛ امام راهبرامّت است، نه جایگزین اراده و عمل آن.
مسئولیت ویژه خواص جامعه
همه افراد جامعه مسئولاند، امّا مسئولیتها به یک اندازه نیست. عالمان، قاریان، خطیبان و چهرههای بانفوذ به دلیل اثرگذاری بر افکار عمومی، تکلیفی سنگینتر داشتند؛ زیرا سخن یا سکوت آنان میتوانست جهتگیری جامعه را تغییر دهد و حتی به منزله تأیید حکومت فهمیده شود.
وظیفه اصلی خواص، حفظ معیارهای دینی و جلوگیری از تحریف افکار عمومی بود.
آنان باید روشن میکردند که اطاعت از حاکم مطلق نیست و هیچ شعاری مانند وحدت، امنیت یا پرهیز از فتنه نمیتواند زیر پا گذاشتن کتاب خدا، سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و حقوق مردم را توجیه کند.
همچنین باید مفاد صلح و موارد نقض آن را زنده نگه میداشتند تا حکومت نتواند تاریخ را بازنویسی کند یا پیمانشکنی خود را به عنوان مصلحت عمومی جلوه دهد.
در برابر سرکوب شیعیان و اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله)، خواص وظیفه داشتند حقیقت را شهادت دهند، از قربانیان دفاع کنند و اجازه ندهند دستگاه تبلیغاتی حکومت، آنان را از حافظه دینی جامعه حذف کند.
مهمتر از همه، آنان نباید به پروژه ولایتعهدی یزید مشروعیّت میبخشیدند؛ زیرا این اقدام، حکومت اسلامی را از خلافت مسئولانه به سلطنت موروثی تبدیل میکرد.
سکوت خواص همیشه بیطرفی نیست؛ گاه جامعه از سکوت آنان نتیجه میگیرد که انحرافی رخ نداده است و همین سکوت، ناخواسته به ابزار مشروعیتبخشی تبدیل میشود.
البته باید میان ناتوانی واقعی و پنهان کردن حقیقت برای حفظ منزلت، مال یا امنیت تفاوت گذاشت. ترس ممکن است قابل فهم باشد، امّا تبدیل ترس به نظریهای دائمی برای توجیه ظلم، ترک مسئولیت دینی است.
مسئولیت کارگزاران و نیروهای حکومتی
کارگزاران حکومت نمیتوانستند مسئولیت اخلاقی خود را پشت فرمان بالادست پنهان کنند و بگویند تنها مجری دستور بودهاند.
در منطق اسلام، اطاعت از مخلوق در معصیت خالق پذیرفته نیست؛ هیچ فرمان اداری، ظلم، شهادت دروغ، قتل بیگناه یا تضییع حقوق مردم را مباح نمیکند.
والی، قاضی، مأمور، خطیب و شاهد دروغین هر یک به اندازه نقش خود در چرخه ظلم مسئول بودند؛ انتقال تقصیر به حاکم بالادست، مسئولیت فردی آنان را از میان نمیبرد.
ظلم حکومتی معمولاً حاصل زنجیرهای از تصمیم، توجیه، حکم، اجرا، تبلیغ و سکوت است؛ هر حلقه اگر از همراهی با ظلم خودداری کند، هزینه سرکوب را افزایش میدهد.
ازاینرو تداوم حکومت ظالم، تنها به فرمان حاکم وابسته نیست؛ به کسانی نیز وابسته است که با انکار مسئولیت شخصی، خود را ابزار بیاختیار قدرت میپندارند.
مسئولیت عموم مردم؛ آیا ناتوانی، همه تکالیف را ساقط میکند؟
توان مردم عادی با عالمان، فرماندهان و رؤسای قبایل یکسان نبود و شریعت نیز تکلیف خارج از توان مقرر نمیکند:
«لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا»
«خداوند هیچکس را جز به اندازه توانش تکلیف نمیکند». (بقره: ۲۸۶)
امّا محدودیت قدرت، همه تکالیف را ساقط نمیکند. هر فرد میتوانست در حد توان خود حقیقت را در خانواده و محیطش حفظ کند، دروغ حکومت را بازگو نکند، به مظلوم اهانت ننماید، از خبرچینی و شهادت دروغ بپرهیزد، با خانواده زندانیان و شهدا همدلی کند و محبّت اهلبیت(علیهم السلام) را در نسل بعد زنده نگه دارد.
انکار قلبی پایینترین مرتبه مقابله با منکر است، نه جایگزین همه مراتب آن. کسی که توان بیان یا اقدام دارد نمیتواند به نارضایتی درونی بسنده کند؛ امّا ناتوان واقعی دستکم نباید به ظلم رضایت دهد یا در آن مشارکت نماید.
مشکل بخشی از جامعه عصر معاویه صرف ناتوانی نبود؛ بلکه عادت کردن به وضع موجود و ترجیح امنیت و منفعت شخصی بر مسئولیت دینی بود.
اینجاست که عافیتطلبی از ضعف انسانی به ترک مسئولیت دینی تبدیل میشود.
آیا مردم به وظایف خود عمل کردند؟
پاسخ را نمیتوان یکسان و مطلق داد. همه مردم ساکت نبودند؛ شخصیتهایی مانند حجر بن عدی، عمرو بن حمق و گروهی از شیعیان بر مواضع خود ایستادند و هزینه جان، زندان، تبعید و آوارگی را پذیرفتند. حفظ محبّت و پیروی از اهلبیت(علیهم السلام) در آن فضای دشوار، نشانه مقاومت بخشی ازامّت بود.
اما در سطح عمومی، واکنش جامعه با حجم انحراف متناسب نبود. نقضهای پیمان بدون مقاومت فراگیر ادامه یافت، شیعیان معترض غالباً تنها ماندند، پروژه ولایتعهدی یزید تحقق پیدا کرد و مفاهیمی چون وحدت، پرهیز از فتنه و اطاعت از حاکم در خدمت خاموش کردن اعتراض به ظلم به کار رفت.
بنابراین،امّت بهطور کامل از مسئولیت خود غافل نبود، امّا در مجموع وظیفه تاریخی خویش را انجام نداد. اقلیتی مقاومت کردند و اکثریتی میان ترس، مصلحتاندیشی، دنیاطلبی، سردرگمی و عافیتطلبی گرفتار شدند.
چرا امام حسن(علیه السلام) به جای مردم قیام نکرد؟
ممکن است پس از پذیرش مسئولیت امّت همچنان پرسیده شود: اگر مردم کوتاهی کردند، آیا امام نمیتوانست با گروه اندک وفاداران خود قیام کند و این نقص را جبران نماید؟
این پرسش از دو جهت نیازمند تأمل است.
نخست آنکه امام وظیفه ندارد هرگاه مردم تکلیف خود را ترک کردند، بدون توجه به نتیجه، جان خود و مؤمنان اندک را در عملیاتی بیثمر قرار دهد. شهادت در اسلام هدف مستقل نیست؛ بلکه هنگامی ارزش راهبردی مییابد که در خدمت حفظ دین، اتمام حجت و بیداری جامعه باشد.
شرایط دوران معاویه با دوران یزید یکسان نبود. معاویه از تجربه سیاسی، ظاهر دینی، شبکه گسترده تبلیغاتی و توان مدیریت افکار عمومی برخوردار بود. او میتوانست حرکت محدود امام را به عنوان نقض پیمان، شورش علیه وحدت مسلمانان یا بازگشت به جنگ داخلی معرفی کند.
دوم آنکه قیام امام بدون حداقل آمادگی اجتماعی، بار دیگر همان مسئلهای را تکرار میکرد که به صلح انجامیده بود. مردمی که پیشتر پیمان شکسته و سپاه را رها کرده بودند، صرف نقض عهد معاویه به نیرویی وفادار تبدیل نشده بودند.
امام باید علاوه بر حقانیت قیام، ظرفیت واقعی تحقق اهداف آن را نیز در نظر میگرفت. عقلانیّت امامت اقتضا میکرد که میان اعتراض و جنگ، میان افشاگری و اقدام نظامی و میان حفظ حجت و نابودی نیروها تفاوت نهاده شود.
بنابراین، عدم قیام نظامی امام حسن(علیه السلام) پس از نقضهای معاویه، به معنای پذیرش آن نقضها نبود؛ بلکه به معنای آن بود که جامعه هنوز شرایط لازم برای تبدیل اعتراض حق به حرکت نظامی مؤثر را فراهم نکرده است.
شکست صلح یا شکست امّت؟
از آنچه گذشت میتوان نتیجه گرفت که نقض پیمان به معنای شکست راهبرد امام حسن(علیه السلام) نبود. اگر هدف امام این بود که معاویه را به انسانی وفادار تبدیل کند، میتوانستیم بگوییم صلح شکست خورد؛ امّا چنین هدفی در میان نبود.
صلح چند کارکرد داشت:
- از نابودی فوری جبهه مؤمنان جلوگیری کرد؛
- ماهیّت سپاه و جامعه عراق را آشکار ساخت؛
- تعهداتی روشن بر معاویه تحمیل کرد؛
- رفتار آینده او را قابل سنجش نمود؛
- بهانه جنگطلبی را از دست تبلیغات اموی گرفت؛
- و مسئولیت امّت را در برابر نقض عهد آشکار کرد.
معاویه با نقض پیمان، بیش از آنکه صلح را شکست دهد، خویشتن را رسوا کرد. او نشان داد که قرارداد برایش ارزش ذاتی ندارد و تا زمانی محترم است که در خدمت کسب و تثبیت قدرت باشد.
آنچه شکست خورد، آمادگی جامعه برای بهرهبرداری از این افشاگری بود.امّت نتوانست از روشن شدن چهره حکومت، حرکتی متناسب بسازد. بسیاری از مردم حقیقت را دیدند، امّا آن را به تصمیم و عمل تبدیل نکردند.
پس باید میان دو چیز تفاوت گذاشت: پیمان از نظر اجرایی نقض شد، امّا از نظر حجتآفرینی و افشای ماهیت حکومت به هدف خود رسید.
شکست اصلی آنجا رخ داد که بخش بزرگی ازامّت، پس از اتمام حجت، مسئولیت خود را انجام نداد.
جمعبندی
فقه مسئولیت امّت نشان میدهد که پس از صلح امام حسن (علیه السلام)، مسئولیت جامعه و نخبگان (مانند عالمان و رؤسای قبایل) در برابر نقض پیمان معاویه، مبارزه با ظلم و جلوگیری از موروثیشدن حکومت بسیار سنگین بود.
با وجود مقاومت افرادی چون حجر بن عدی، اکثریت جامعه به دلیل عدم آمادگی برای پرداخت هزینه، به وظایف خود عمل نکردند.
ازاینرو، صلح امام حسن(علیه السلام) را نباید شکست امام دانست. امام بر اساس امکانات واقعی جامعه تصمیم گرفت، خون مؤمنان را حفظ کرد، شروطی روشن در برابر معاویه قرار داد و حجت را برامّت تمام ساخت. شکست اصلی، شکست جامعهای بود که بخش بزرگی از آن حقیقت را شناخت، امّا برای دفاع از آن آمادگی پرداخت هزینه نداشت.
اخبار از طریق ایمیل
عضویت در خبرنامه

