تجربه تبلیغی – سال سوم هفته 20
رزق حلال، وقتی خدا ساعت را به وقت “امتحان” تنظیم میکند
کلاس هشتم بودم، روزهایی که قد میکشیدم و در خیالم، بزرگ شدن را در گروِ چیزهای کوچکی مثل داشتن یک «ساعت مچی» میدیدم. آن زمان ساعتهای دیجیتال تازه مُد شده بود و برای من، نماد ابهت و مردانگی بود. امّا خانهی ما بعد از رفتنِ نابهنگام پدر، حال و هوای دیگری داشت. مادرم با صبوری و برادرانم با غیرت، چرخ زندگی را میچرخاندند و من، با اینکه نوجوان بودم، خوب میفهمیدم که نباید با خواستههایم، غباری از شرمندگی بر چهرهی خستهشان بنشانم. پس آرزوی ساعت را در عمیقترین جای قلبم پنهان کرده بودم.
یک روز، وقتی زنگ تفریح تمام شد و حیاط مدرسه در حال خالی شدن بود، برقی در میان گرد و غبار توجهم را جلب کرد. جلو رفتم و نفسم بند آمد، یک ساعت دیجیتال دقیقاً همان مدلی که شبها خوابش را میدیدم، روی زمین افتاده بود. آن را برداشتم. لمس بندِ پلاستیکی و دیدن اعداد روی صفحه، ضربان قلبم را بالا برد.
شیطنتِ نوجوانی در گوشم زمزمه کرد: «این مدرسه ۱۲۰۰ دانشآموز دارد! صاحبش را از کجا پیدا میکنی؟ حتماً تا حالا ناامید شده… این هدیهی خداست برای تو که هیچوقت نخواستهای کسی را به زحمت بیندازی!»
اما یک جای کار میلنگید. تربیتی که در رگهایم جریان داشت، با این منطقِ ساختگی سرِ جنگ داشت. دلم آشوب بود. انگار ساعت روی دستم سنگینی میکرد، نه از جنس وزن، بلکه از جنسِ «حقّالنّاس».
در میان کشمکش عقل و وسوسه، یکی از معلمان را دیدم. انگار فرشتهای برای نجاتم آمده باشد. ماجرا را گفتم. پیشنهاد داد ساعت را به دفتر بدهم تا فردا در مراسم صبحگاه اعلام کنند. وسوسه دستبردار نبود: «حداقل تا فردا صبح دستت ببند، بعد تحویل بده!» امّا میترسیدم اگر یکبار طعمِ داشتنش را بچشم، دیگر نتوانم از آن دل بکنم. دویدم سمت دفتر، ساعت را گذاشتم روی میز ناظم و با نفسی راحت، انگار که باری چند تُنی را زمین گذاشته باشم، از مدرسه خارج شدم.
عصر آن روز، خانهمان گرمتر از همیشه بود. خواهرم به مهمانی آمده بود. بعد از ناهار مرا صدا زد؛ لبخندی به لب داشت و دستش را پشت سرش قایم کرده بود. «اگه گفتی چی برات خریدم؟» با شوق گفتم: «کتاب داستان؟» گفت: «نه، دوباره حدس بزن!»
وقتی دستش را جلو آورد، زمان برای من متوقف شد. چشمانم پر از اشک شد و زبانم بند آمد. در دستان خواهرم، یک ساعت دیجیتال میدرخشید؛ دقیقاً با همان رنگ، همان مدل و همان ویژگیهایی که چند ساعت پیش در مدرسه به دفتر تحویل داده بودم.
آن روز فهمیدم که دنیا حسابوکتاب دقیقی دارد. اگر برای رضای خدا، از «مالِ حرام» یا «شبههناک» بگذری، خداوند همان را از راهی که گمان نمیبری، به شکلی پاک و شیرین به تو برمیگرداند.
آن ساعت برای من فقط وسیلهای برای نمایش زمان نبود؛ قطبنمایی بود که مسیر درست زندگی را به من نشان داد: «هرگز برای رسیدن به آرزوهایت، از جادهی درست خارج نشو؛ چرا که صاحبِ اصلی آرزوها، خودش آنها را در زمانِ درست به دستت میرساند.»
برخی از آموزه های این داستان
- امانتداری آرامش زاست: جادهی درست شاید طولانیتر به نظر برسد، امّا مقصدی که به آن منتهی میشود، سرشار از آرامش و برکت است.
- آنچه برای خدا ترک شود، بهترش بازخواهد گشت: اگر انسان به خاطر رضای خدا و حفظ پاکی روح خود، از لذّتِ آنی و غیرقانونی (یا شبههناک) بگذرد، خداوند همان خواسته را از راهی «عزّتمندانه» و بدون منّت به او بازمیگرداند.
- زمان بندی دقیق صاحب اصلی آرزوها: برای رسیدن به خواستهها، نیازی به میانبُرهای اشتباه یا زیر پا گذاشتن اخلاق نیست. رزق حلال در زمان مشخص و از مسیری که گمان نمیبریم به ما میرسد و به تعبیر روشنتر «صاحبِ اصلی آرزوها، آنها را در زمان درست به دست مان میرساند.»
اخبار از طریق ایمیل
عضویت در خبرنامه

