داستان های الهام بخش – سال دوم هفته 49

Inspirational Tales - Volume02 Issue49
به روزرسانی دسامبر 2, 2025توسط داستان های الهام بخش دسته بندی هابدون ديدگاه on داستان های الهام بخش – سال دوم هفته 490 دقیقه خواندنمشاهده : 283

لحظه‌ای که بِشْر خبر را به اُمّ البنین رساند

هنگامی که کاروان اسیران به مدینه نزدیک شد، امام زین العابدین (علیه‌السلام) به همراه خود- شاعر و یار وفادارش- بِشْر بن حَضْلَم بن ثَعلَبة، رو کرد و فرمود: “ای بِشْر، خدا پدرت را رحمت کند. صدای بلندی داری. پیش‌تر از ما برو و فاجعه‌ی حسین (علیه‌السلام) را به مردم اعلام کن.”

بِشْر وارد مدینه شد و کلماتی را خواند که قلب شهر را شکافت: «ای مردم یثرب، دیگر در اینجا نمانید، حسین کشته شده است، پس بگذارید اشک‌هایم بی‌پایان بریزند».

شهر در سوگ فرو رفت. زنان از خانه‌هایشان بیرون دویدند، کودکان گریستند و مدینه از ناله و ماتم لرزید. در میان کسانی که این فریاد را شنیدند، اُمّ البنین، مادر عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، بود. او با تکیه بر خادم خود و در حالی که کودک کوچک حضرت عبّاس (علیه السلام) را در آغوش داشت، به سرعت به بیرون آمد. دلش از ترس به شدّت می‌تپید. به سوی بِشْر رفت و با نگرانی گفت: “ای بِشْر، از حسین برایم بگو. قلبم آرام نمی‌گیرد تا ندانم چه بر سر پسر فاطمه آمده است.” بِشْر سعی کرد شوک او را نرم کند و گفت: “ای بانوی بزرگوار، خداوند شما را جزا دهد… پسر شما عبدالله شهید شد.” امّا او سرش را تکان داد و گفت: “من از عبدالله نپرسیدم. من از حسین می‌پرسم.” بشر ادامه داد: “پسر شما جعفر… او نیز کشته شد.” دوباره دستش را بلند کرد و با لحنی لرزان امّا محکم گفت: “فقط از حسین می‌پرسم.” بِشْر گفت: “پسر شما عثمان هم در روز عاشورا به شهادت رسید.” بدنش از درد لرزید، امّا خودش را جمع و جور کرد و گفت: “همه آنها فدای حسین هستند. از حسین، پسر زهرا برایم بگو.”

در نهایت بِشْر، که دیگر نمی‌توانست اشک‌هایش را پنهان کند، گفت: “ای مادر وفادار، پسر شما عبّاس….” با شنیدن نام عبّاس، قلبش فشرده شد، امّا حتی در آن لحظه گفت: “عبّاس من و تمام پسرانم را برای حسین دادم. ای بِشْر، از پسرانم برایم سخن مگو. بگو، چه بر سر حسین آمده؟”

بِشْر سرش را پایین انداخت و اشک ریخت. “حسین در کربلا کشته شد.” پاهایش سست شد و دستش را به قلبش فشرد و به آرامی زمزمه کرد: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». تمامی مصیبت‌ها پس از حسین کوچک است. تمامی فداکاری‌ها در مقایسه با او کوچک است. سپس اشک‌هایش جاری شد، نه برای چهار پسرش، که هر کدام در شن‌های کربلا دور از او افتاده بودند، بلکه برای حسین، پسر فاطمه (سلام‌الله‌علیها)، امام تشنه‌ای که تنها، در آخرین نبرد خود ایستاده بود.

او با صدای آرامی گریست: “اگر پسرانم زنده باز می‌گشتند در حالی که حسین کشته شده بود، هیچ‌گاه آنها را نمی‌بخشیدم. من آنها را به این دنیا آوردم که قبل از او بمیرند، نه بعد از او.”

مردم اطرافش از صداقت و وفاداری‌اش گریستند. از آن روز، اُمّ البنین به نماد وفاداری کامل تبدیل شد، مادری که دلش شکست امّا وفاداری‌اش به خاندان حسین (علیه‌السلام) همچون کوه استوار و بدون تغییر باقی ماند.

به اشتراک بگذارید.

انتخاب سردبیر

اخبار از طریق ایمیل

عضویت در خبرنامه

ثبت ديدگاه