تجربه تبلیغی – سال سوم هفته 13

به روزرسانی آوریل 6, 2026توسط تجربه تبلیغی دسته بندی هابدون ديدگاه on تجربه تبلیغی – سال سوم هفته 130 دقیقه خواندنمشاهده : 288

روایتی از یک غروب رمضان و درسی که فراموش نمی‌شود

غروب آرام یکی از روزهای ماه مبارک رمضان بود؛ همان لحظاتی که نور خورشید کم‌کم رنگ می‌بازد و دل‌ها آماده ورود به ضیافت افطار می‌شود. در یکی از سفرهای تبلیغی، مهمان کشوری مسلمان بودم؛ جایی که حال‌وهوای رمضان در کوچه‌ها و مساجدش موج می‌زد و جلسات دینی، رونق خاصی به شب‌ها داده بود.

در همان ایام، دعوت شدم تا در نشستی علمی درباره علوم قرآنی سخنرانی کنم. محل برگزاری در شهری دیگر بود. عصر راه افتادیم تا هم به موقع برسیم و هم بتوانیم روزه را نگه داریم. درست در لحظات نزدیک به افطار، به مقصد رسیدیم. نماز را اقامه کردیم و با افطاری ساده‌ای روزه گشودیم؛ اما فرصت درنگ نبود. خبر دادند که برنامه آغاز شده و باید فوراً به سالن همایش برویم.

وقتی وارد مجلس شدم، فضای باشکوهی مقابلم گشوده شد. در ردیف نخست، حدود پانزده نفر از علمای برجسته آن کشور نشسته بودند؛ از شیعه و اهل سنت، هرکدام با سال‌ها سابقه علمی. پشت سرشان، جمعیتی بیش از هزار نفر با سکوتی آمیخته به احترام، مجلس را همراهی می‌کردند. ما چند طلبه‌ای که از قم آمده بودیم، در میان آنان جوان‌ترین افراد به شمار می‌رفتیم.

هنوز کاملاً در فضای جلسه قرار نگرفته بودم که ناگهان اعلام شد: «سخنران اول، شما هستید؛ پانزده دقیقه فرصت دارید.»

قلبم تندتر زد. با اندکی اضطراب پشت تریبون رفتم. سخنم را با «بسم‌الله الرحمن الرحیم» آغاز کردم. دست در جیب قبایم بردم تا مقاله‌ای را که با دقت آماده کرده بودم بیرون بیاورم… اما نبود.

یک لحظه همه‌چیز در نظرم متوقف شد. مقاله را در ماشین جا گذاشته بودم.

احساس کردم باری سنگین بر شانه‌هایم افتاده است. در آن لحظه کوتاه، میان سکوت و سخن گفتن مردّد ماندم. امّا مجلس منتظر بود و زمان نمی‌ایستاد. با خود گفتم: «هرچه در ذهن دارم، همان را می‌گویم؛ اگر هم ناقص بود، عذرخواهی می‌کنم.»

شروع کردم… امّا ابتدا کلمات، منظم نبودند. ذهنم پراکنده بود و اضطراب اجازه تمرکز نمی‌داد. ناگهان جرقه‌ای در ذهنم روشن شد: «چرا درباره موضوعی صحبت نکنم که واقعاً آن را فهمیده‌ام؟»

همان‌جا تصمیم گرفتم درباره «جایگاه علوم قرآن در منظومه معارف قرآنی» سخن بگویم؛ موضوعی که با آن مأنوس بودم و نیازی به نوشته نداشت.

با توکّل بر خدا ادامه دادم.

چیزی نگذشت که احساس کردم مسیر سخن هموار شد. انگار دری در ذهنم باز شده باشد؛ مطالب یکی‌یکی منظم می‌شدند، جملات روان‌تر می‌آمدند و حتی محتوای همان مقاله‌ای که جا گذاشته بودم، به‌صورت منظم در ذهنم مرور می‌شد.

اضطراب آرام‌آرام جای خود را به اطمینان داد.

وقتی به خود آمدم، نه‌تنها پانزده دقیقه، بلکه بیست‌وپنج دقیقه سخن گفته بودم و آنچه باید گفته می‌شد، به‌خوبی بیان شده بود.

آن غروب رمضان، برای من فقط یک سخنرانی نبود… یک درس ماندگار بود.

درسی که هنوز هم با من است: این‌که آنچه را واقعاً بفهمی، هیچ‌گاه گم نمی‌کنی؛ و آنچه فقط روی کاغذ باشد، با جا ماندن یک نوشته، از دست می‌رود.

سه آموزه از این تجربه تبلیغی

  1. فهم عمیق، جایگزین واقعی یادداشت است

مطالبی که به‌درستی فهمیده شوند، حتی بدون متن مکتوب نیز از دل به زبان جاری می‌شوند.

  1. توکّل، اضطراب را به توان تبدیل می‌کند
    در لحظات فشار، اگر انسان به خدا تکیه کند، راه‌های بسته یکی‌یکی گشوده می‌شود.
  2. آمادگی واقعی، فراتر از نوشته و ابزار است

آمادگی یعنی تسلّط ذهنی و درونی؛ نه صرفاً داشتن متن آماده. مُبلّغ موفق کسی است که «حقیقت مطلب» را در خود هضم کرده باشد.

به اشتراک بگذارید.

اخبار از طریق ایمیل

عضویت در خبرنامه

ثبت ديدگاه